امروز دوباره خانه‌ی پدری‌ام را از دست دادم…

آقا مهدی برای من سیاستمدار نبود. برای من حکم پدری را داشت که در چهارده‌سالگی از دست داده بودم. خانه‌اش در این غربت، خانه‌ی پدری‌ام بود؛ جایی که می‌شد برای چند ساعت هم که شده، غربت را پشت در گذاشت و دوباره طعم خانه، خانواده و ایران را چشید.

از سال ۱۹۵۶ در آلمان زندگی می‌کرد، اما انگار تکه‌ای از خاک ایران را با خودش آورده و درست وسط فرانکفورت پهن کرده بود. تکه‌ای از ایران قدیم، با همه‌ی عطرها، صداها، خاطره‌ها و مهربانی‌هایش.

خانه‌اش که می‌رفتی، دیگر نشانی از سرمای غربت و آسمان خاکستری اینجا نبود. هنوز از پله‌ها بالا نرفته، بوی چلوی دم‌کشیده به استقبالت می‌آمد و می‌دانستی که تا دقایقی دیگر، نوبت آن لحظه تماشایی می‌رسد؛ وقتی آقا مهدی با شوقی کودکانه قابلمه را برمی‌گرداند تا ته‌دیگ معروفش را به رخ مهمان‌ها بکشد. ته‌دیگی که فقط غذا نبود، بهانه‌ای بود برای دور هم نشستن، خندیدن و احساس تعلق داشتن.

و بعد، گرمای صدایش بود. با همان لهجه شیرین تهران قدیم که گذشت این همه سال حتی ذره‌ای از آن کم نکرده بود. کنارش که می‌نشستی، انگار نه در فرانکفورت، که در گوشه‌ای از تهران قدیم نشسته‌ای و پیرمردی مهربان، با کوله‌باری از تجربه و خاطره، برایت از روزگار رفته می‌گوید. از آدم‌ها، از سیاست، از زندگی، از ایران… گاهی با طنز، گاهی با حسرت و همیشه با همان صمیمیتی که فاصله‌ی نسل‌ها را از میان برمی‌داشت.

بعضی آدم‌ها در غربت فقط دوست و آشنا نیستند؛ خودِ وطن‌اند. حضورشان به تو یادآوری می‌کند که خانه همیشه یک نشانی روی نقشه نیست. گاهی خانه، صدای آشنای یک نفر است، سفره‌ای که با محبت پهن می‌شود، دستی که بر شانه‌ات می‌نشیند و نگاهی که بی‌هیچ توضیحی به تو می‌فهماند غریبه نیستی.

آقا مهدی برای من چنین آدمی بود.

امروز که رفت، احساس کردم دوباره چیزی از آن پناه قدیمی را از دست داده‌ام. انگار بعد از سال‌ها، بار دیگر درِ خانه‌ی پدری به رویم بسته شد. این بار نه در ایران، که در همین غربتی که او با بودنش کمی از سنگینی‌اش کم کرده بود.

حالا فکر می‌کنم آن خانه هنوز هست، پله‌ها همان پله‌ها هستند، فرانکفورت هم همان فرانکفورت است؛ اما دیگر معلوم نیست چه کسی با آن لهجه گرم تهرانی به استقبالت می‌آید، چه کسی قابلمه را با آن همه ذوق برمی‌گرداند و چه کسی می‌تواند چند ساعت تو را از این غربت بیرون ببرد و به خانه برگرداند.

بابا مهدی عزیز، بعضی رفتن‌ها فقط از دست دادن یک انسان نیست؛ از دست دادن گوشه‌ای از خانه، تکه‌ای از وطن و پناهی است که خیال می‌کردی همیشه آنجاست.

امروز فرانکفورت برای من کمی غریب‌تر شد.

یادت گرامی، بابا مهدی مهربان من.

علی نادری