سرو ایستاده

با داریوش معصومیت
با داریوش معصومیت

مهرگان فرا می‌رسید و ندای کوچ ایل از ییلاق به قشلاق پیام آور سفری بسوی صحرای عشق، باد پاییزی زردی دشت را می‌زدود و باران پاییزی لباس سبز بر تن می‌سپرد، میرفت که شقایق سرخ‌فام صحرا، با چشمان سیاه خود نوید بهاران سردهد و با نوای نی چوپانان و هی هی ساربانان برقص در اید .

صدای سم ستوران ایل‌مردان و هلهله شیرزنان ایل، لشکر شب را به‌فرار وامی‌داشت، و سلطان روز از شرق با صلابت تابیدن می‌گرفت و با خود نور امید و زندگی به ارمغان می‌آورد.
تجمع سوار کاران ایل با نهیب رهبر و سردارانشان با تفنگ‌های حایل کرده و گرد برخاسته از حرکت آنان، رعشه بر تن هر تجاوزگری بر ایران‌زمین می‌انداخت.

اما، اما دریغ از نیرنگ‌بازان روزگار و جیره‌خواران استکبار که با درآوردن دست پلیدشان از آستین جنایت خود، پاییزی را رقم زدند بس غمناک و خون‌آلود!
طبیعت خشمگین از دغل‌بازان روزگار، باد پاییزی را از حرکت انداخت، زردی دشت استمرار یافت، سلطان روز شرمسار و غمگین قصد نزول کرده و میدان به لشکریان شب می‌سپرد که ناظر سینه ستبر سرداری بودند که در دشت نامردی سیبل تفنگداران استعمار خون آشام بود، نه خبری از نعره شیرمردان ایل و نه صدایی از سم ستوران!
با شلیک تفنگ‌به‌دستان جیره‌خوار استعمار، سکوت بشکست و چشمه خون از سینه سردار ایل روان!
باران خون باریدن گرفت و دشت غم زده خاموش و تهی از نوای نی چوپان و هی‌هی ساربان!
دشت رخت سیاه پوشید و شقایق نهان!
سرو ایستاده خشکیدن گرفت و آسمان غبار آلود و گریان!
آری!
سرداری که درس ایثار و ایستادگی بما آموخت، زیرا خود ایستاده در راه آزادی جان بجهان آفرین سپرد!
او رفت و درس عشق به ایلش و وطنش در لابلای تاریخ زندگیش را برای وارثانش بجای گذاشت!
نامش جاویدان و ماناست، زیرا که خود زنده و جاوید است! آری، زنده جاوید!
قطرات خون پاک و سیاوش گونه اش، جوشان است و نهالانش را آبیاری کرده و سیراب!
می‌رویاند نهالانی که بقاء نام قشقایی را ثمر می‌دهند…
قشقایی زنده است تا زمانیکه از چشمه جوشان خون سردارش سیراب است!
آری او زنده است!
سالروز غروب ابهت ایل، سردار بی‌بدیلمان خسرو خان قشقایی را به عموم ملت ایران‌زمین وایل قشقایی تسلیت می‌گویم.
روحشان شاد و یادشان مانا و گرامی باد

داریوش معصومیت امریکا
نهم مهر ماه نود و هفت

نگاه حسین مهری به مجموعه «گفتگوها پیرامون رویدادهای سیاسی ایران امروز»

سخن بر سر این نیست که تفکر و اندیشه مهدی خانبابا تهرانی، از بنیاد، پذیرفتنی است یا از بن، مردود شمردنی. می‌توان با آنچه او می‌اندیشد به جد مخالفت ورزید یا یکسر موافقت نمود، اما نمی‌توان در کار ژرف‌نگری و ژرف‌کاویِ این نگرنده تردید کرد.

هر نگرش او ، خواه ناخواه ، چه با زمان و زمانه و چه با شرط و شرایط بخواند یا نخواند، عصاره سلسله‌ای است از آزمون‌ها و آزمودگی‌ها و تجربه‌های برهم انباشته. این تجربه‌ها به وجهی ارگانیک با اندیشه‌های خانبابا تهرانی ترکیب شده است و لحظه‌ای از ظهور و حضور در حوزه بیان و داوری دور و در نمی‌ماند. از این روست که هرنگرش و هر نگارش او، هر مصاحبه و هر مناظره او خواندنی و شنیدنی و نگریستنی است و نمی‌توان از برابر و کنار آن بی‌تفاوت گذر کرد.

این همه، برآیند تجارب راقم این سطور است که سال‌هاست با این صاحب نظر نامی گفتگو می‌کند و مقطع به مقطع نظرهای او را کاویده و منظرهایش را دیده است. خصیصه دیگر هر اختلاط سیاسی – اجتماعی – تئوریک با خانبابا تهرانی بیان بی‌پرده و بی‌حفاظ با لحن مستقیم است که سرراست به قلب مطلب و بطن مطلوب می‌تازد و در این تلاش از واژه‌های آرایشی می‌پرهیزد و هرگز نظریه‌های خود را پشت هیچ سپر مصلحت و درون هیچ سنگر ملاحظه‌ای پنهان نمی‌دارد.

نظریه چون گل آتشی یا چون لممعه نوری عریان و بی‌پیرهن و عاری از هرگونه آرایش و پیرایش در فضای کلام او جلوه‌گر می‌شود. کلامش فاقد پیچیدگی است و بهره‌ور از زبان شسته رفته روزگار ماست و لبریز از واژه‌های گزیده‌یی که مطلب را سریع و برق‌آسا به اذهان گزارش می‌کند. هرگز دید و دیدگاه این دیدور در لفاف احتیاط و مآل‌اندیشی و ملاحظه‌کاری یچیده نیست و از گژآهنگی نمونه و نمودی در این همه نمی‌بینید. پویایی سیاسی و شم پیش‌بینی او در بسیاری از نگرش‌های وی احساس می‌شود. نگاه او در بند زمان نمی‌ماند، به دور و دورتر، به دورجای و دورگاه می‌کشد و می‌کوشد دروازه زندان اکنون را بشکند تا «از این پس» و فردا و پس فردا را ببیند.

این است برداشت من با یک نگاه سریع به مجموعه‌ای که در دست دارید.

خاموشی یک فریاد
خاموشی یک فریاد

و باری، پرداخت به چراها و چگونگی‌ها ، دغدغه کانونی این صاحب‌نظر است.

حسین مهری – لس آنجلس

بخشی از کتاب «اقلیم حضور»، یادنامه‌ی «شاهرخ مسکوب»

اقلیم حضور
اقلیم حضور به کوشش علی دهباشی – نشر افکار – تهران – ۱۳۸۷

اولین دیدار من با شاهرخ مسکوب در نیمه‌ی سال ۱۳۳۳ در مقرّ زندان زرهی تهران بود.

بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ عده‌ی زیادی از کادرها و فعالان و افسران وابسته به حزب توده دستگیر شدند. شاهرخ هم، که در فعالیت تشکیلاتی شرکت داشت، دستگیر شده بود.

زندان لشکر دو زرهی، که تیمور بختیار فرمانده آن بود، محل اصلی شکنجه‌ی فعالان سیاسی و بازجویی از آنها بود. مسکوب را هم به شدت شکنجه کرده بودند، به طوری که مچ دست‌هایش از فشار دستبند قپانی سیاه شده بود. چنان‌که خودش برایم تعریف کرد، موقع دستگیری در خیابان از پشت پتو روی سرش انداخته بودند، چون نمی‌خواستند متوجه شود چه کسی او را لو داده و باعث دستگیری او شده است.

پس از این‌که ماموران در حمام‌های مقرّ لشکر دو زرهی مرا هم حسابی مشت و مال دادند، به اتاق کوچکی فرستادند که مسکوب هم آنجا بود. در آنجا بیشتر از یک ماه در یک فضای چند متری با هم بودیم.

ادامه‌ی خواندن

متن سخنرانی رضا چرندابی در مراسم بزگداشت مهدی خانبابا تهرانی

امشب تولد دوست عزیزمان مهدی، فرصتی برای‌مان بوده است که مبارزات سیاسی چند دهه‌ی گذشته‌ی او را بزرگ داریم.

همچنان که اکثر شما بهتر از من می‌دانید، به‌ویژه از میانه‌ی دهه‌ی سی شمسی که خانبابا برای ادامه‌ی تحصیل به آلمان آمد مبارزات سیاسی و دانشجوییِ ایرانیانِ خواهانِ آزادی و دموکراسی در خارج از کشور با نام او عجین شده است. تلاش‌های اولیه برای هم‌سو کردن محفل‌های دانشجویان، به تشکل بی‌همتای جنبش دانشجویی در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی انجامید، که تأثیری انکارناپذیر در مبارزه با استبداد نظام شاهنشاهی داشت. به جرأت می‌توان گفت که از آن سال‌ها نام و آوازه‌ی مهدی خانبابا تهرانی از سرنوشت آن مبارزات و از خوب و بد آن تلاش‌ها غیرقابل انفکاک است. مهدی بی آن‌که در چارچوب محصورات و محذورات تشکیلاتی و ارگان‌های اجرایی گرفتار آید، به‌خاطر ویژگی‌های شخصی خود در بطن و قلبِ همه‌ی تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌ها قرار می‌گیرد و واقعاً نقشی بی همتا در سرنوشت و سرانجام این مبارزات عهده‌دار می‌شود. از اواخر دهه‌ی ۳۰ تا رسیدن به انقلاب ۵۷ در جنبش سیاسی و دانشجویی خارج از ایران کمتر موردی خواهیم یافت که خانبابا تهرانیِ ما در آن غایب بوده باشد. در اتحادها و اتفاق‌ها همچنان‌که در گسست‌ها و انشعابات شاید ناگزیر شاید هم گریزپذیر.

می‌دانیم که متاسفانه انقلاب ۵۷ مهدی و همه‌ی ما را به خواسته‌ها و آرزوهای‌مان رهنمون نگردید. آنچه در تصور داشتیم به بار ننشست. بر این نکته مهدی به کرّات و با جرات در گفتارها و مصاحبه‌های نوشتاری، تصویری و رادیویی انگشت گذارده است و این یکی از آن ویژگی‌های شخصی اوست که من نیازمند تصریح می دانم.

پس از انقلاب به اصطلاح شکوهمند، زمانی‌که خانبابای ما به اجبار دوباره راه مهاجرت و دوری از ایران گزید، از شورای ملی مقاومت در اول راه تا روزی که در جلسه‌ی افتتاحیه‌ی اتحاد جمهوری‌خواهان با شعر شاملو به سردمداران نظام خطاب کرد که: «ابلها مردا، عدوی تو نیستم من، انکار توام» در سرنوشت اتحادها نقشی بی‌بدیل بازی کرده است.

ادامه‌ی خواندن

نام‌ها و یادها در گفت‌وگو با محمدرضا شاهید

هدف محمدرضا شاهید در برنامه نام‌ها و یادها بررسی تاریخ و دانسته‌ها از سوی کسانی است که یا خود نقشی در حوادث و اتفاقات تاریخی ایران داشته‌اند و یا به واسطه تخصص، گفته‌های آنان می‌تواند سنجش و قضاوت را برای ما آسان کند.

بخش نخست:

بخش دوّم:

بخش سوّم:

بخش چهارم:

بخش پنجم:

بخش ششم:

بخش هفتم:

بخش هشتم:

بخش نهم:

بخش دهم:

بخش یازدهم:

بخش دوازدهم:

بخش سیزدهم:

بخش چهاردهم (پایانی):

مهدی خان‌بابا تهرانی، ‘چهره‌ای یکتا در جنبش چپ’

مجموعه “ناظران می‌گویند” بیانگر نظر نویسندگان آن است. بی‌بی‌سی می‌کوشد تا با انتشار مطالبی از طیف‌های گوناگون، چشم‌انداز متنوع و متوازنی از دیدگاه‌ها ارائه دهد. در این مطلب عباس میلانی، پژوهشگر و رییس مرکز مطالعات ایرانشناسی دانشگاه استانفورد، درباره مهدی خان‌بابا تهرانی از فعالان سیاسی چپ‌گرا نوشته است.

عباس میلانی

پیش از آنکه ببینمش، ذکرش را شنیده بودم. کنگره کنفدراسیون تازه تمام شده بود. یکی از دوستان – دقیق‌تر یکی از “رفقا” – تازه از کنگره برگشته بود. برای ما مشتاقان، جایگاهش مثل یک حاجی تازه از مکه برگشته بود. گرچه گوسفندی پیش پایش قربانی نکردیم، ولی با همان ولع هر مؤمن مشتاق، به هر واژه و هر کلامش می‌آویختیم. جنگ بین “انقلابیون” و “انحلال طلبان” و “تجدیدنظرطلبان” و “نمایندگان بورژوازی ملی” مغلوبه شده بود. طبیعتا همانطور که به قول سعدی، “همه کس را عقل خود به کمال نماید”، ما هم هرکدام خود را “انقلابی” و مومن و دیگران را “رافضی” و “منحرف” می‌دانستیم. “رفیق” می‌گفت در گوشه‌ای از سالن انتظار کنگره، مهدی خان بابا، به دیواری تکیه زده بود و دایم به چوب سیگار بلندش، پک می‌زد. “چوب سیگار بلند” را طوری گفت که انگار تجسم تمام انحرافات اخلاقی و اجحافات بورژوازی بود. می‌گفت عده‌ای از نوچه‌هایش دورش را گرفته بودند. می‌دانستم که طرفداران “رافضی‌ها” نوچه‌اند و طرفداران “ما” همان “جوانان انقلابی”. پرسیدم این مهدی از کدام قبیله است. به لحنی که سرکوفت در آن مستتر بود – یعنی مرتیکه تو دیگر چه جور “انقلابی” هستی که نام این “دشمن خلق” را نمی‌شناسی – نقال جمع ما گفت، “خان بابا از رهبران انحلال طلبان است.”

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌ای از مهرداد درویش‌پور

چند روز پیش با مهدی جان خانبابا تهرانی یکی از نامدارترین و پر تجربه ترین چهره های جنبش چپ ایران تلفنی در تماس بودم. پیر دهر ۸۶ ساله سیاست ایران که گذشته از دو نظام استبدادی سلطنتی و دینی، سالها است با بیرحمی طبیعت و بیماری نیز دست و پنجه نرم کرده و جراحی های سختی را پشت سر گذرانده با پیش دستی در تماس تلفنی سخت شرمنده ام کرد. البته سال گذشته در فرانکفورت جویا احوالش و مشتاق دیدارش بودم. اما به دلیل آن که در بیمارستان به سر می برد، موفق به دیدارش نشدم. تنها پس از بازگشت به سوئد تلفنی گپی زدیم. اکنون نیز خجلت زده شدم که چرا به جای پرسش از این و آن مستقیما جویای احوالش نشده بودم. نمی خواهم درباره سخنان دلگرم کننده اش درباره تکاپوها و نگاه سیاسی ام که شنیدن آن در این وانفسا – آن هم از پیر دهر سیاست ایران – انرژی بخش جان و روان آدمی است، حرفی بزنم. یادآوری او درباره نخستین دیدارمان در سمیناری در فرانکفورت در نیمه دوم دهه هشتاد و سپس دیدارمان در لس آنجلس ده سال پس از آن، نشان از تداوم ذهن پویا و پر تحرک او داشت که نه سالخوردگی و نه بیماری نتوانسته خللی درآن وارد کند.

در سمینار فرانکفورت (که در همان جا زنده یاد هماناطق در سخنرانی اش با میرزا آقا کرمانی را بنیان گذار نخستین حزب الله خواندن همه را شگفت زده کرد) خانبابا تهرانی را از نزدیک برای نخستین بار ملاقات کردم. به یادم آورد که در آنجا بود که با “اصغر” (اسم مستعار پیشین من) و نظراتم که بر دلش نشست آَشنا شد. من اما خانبابا و آوازه اش را بسی پیش از این شنیده بودم. در سال ۱۹۸۲ یا ۱۹۸۳ به همراه هیئتی به سفر کردستان آمده بود و میهمان حزب دمکرات کردستان و قاسلمو بود. با آن که علاقه مند دیدارش بودم امکان آنرا نیافتم. تنها از طریق زنده یاد منصور حکمت و پاره ای دیگر از رهبران بعدی حزب کمونیست درباره تیز هوشی، طنز قدرتمند و حاضر جوابی کم نظیر خان باباتهرانی که جلب توجهشان را کرده بود، شنیدم.

نمی خواهم در این یادداشت به تحولات و فراز و نشیب های زندگی سیاسی مهدی خانبابا جان تهرانی بپردازم. ای کاش تاریخ نگاران بدور از هر تعصب و پیشداوری یا ملاحظه گری و در بستر بلندای تاریخ چنین کنند. گرچه خانبابا تهرانی نه تنها در گفتگو با حمید شوکت در “نگاهی از درون به جنبش چپ”، بلکه در گفتگوهای بسیاری درباره بخش مهمی از خاطرات خود سخن گفته است. در این یادداشت تنها می خواهم در راستای ایمیلم به او پس از گفتگوی تلفنی اخیر مان نکاتی را بیافزایم. در آن ایمیل نوشتم:

ادامه‌ی خواندن

فروغ فرخزاد در مونیخ

این عکس‌ها مربوط به زمانی است که فروغ به همراه برادران و خواهر کوچک‌اش در شهر مونیخ ساکن بودند.

همزمان آقای مصطفی اسکویی و همسرش خانم مهین اسکویی که از هنرپیشگان نامدار ایران بودند، در این شهر استودیویی برای تربیت هنرمندان جوان و علاقمند دایر کرده و در ضمن به دوبلاژ فیلم‌های آلمانی به زبان فارسی اشتغال داشتند.

جمع حاضر در این عکس‌ها و خانم فروغ فرخزاد در دوبله‌ی فیلم «بدون تو ظلمت است» به‌زبان فارسی شرکت داشتند.

ادامه‌ی خواندن